فریا د بی صدا

دهکده عشق من ونگار

چه زود گذشت .............................

[ جمعه سی و یکم شهریور 1391 ] [ 9:49 ] [ حسام ونگار ] [ ]



می خواستم که از تو بگویم، نفس نبود

آتش گرفته بود وُ مرا ، راه ِ پس نبود

بعد از هجوم وحشی ِ آن تند باد زشت

دور و برم به جز تلی از خار و خس نبود

دیدم که از جماعت یاران ِ نیمه راه

حتی برای طعنه زدن ، هیچ کس نبود

در، باز بود وُ وسعت پرواز، دلفریب

اما مجال ِ پرزدنم از قفس نبود

سوزانده بود روح مرا هُرمی از عطش

از جام چشم های تو یک جرعه بس نبود

شاید که اشتباه و عجولانه بوده عشق

شاید که کودکانه ، ولیکن هوس نبود

می ترسم از ادامه ی راهی که دیگران

رفتند و در نهایت ِ آن هیچ کس نبود

[ جمعه سی ام تیر 1391 ] [ 8:51 ] [ حسام ونگار ] [ ]


تقدیم به بهترین پرستار این مرزو بوم

 دلم برات گرفته ، چرا صدات گرفته

نکنه گریه کردی بازم اسیر دردی

برای درد دلهات دنبال من میگردی،  دنبال من میگردی

دلم گم کرده دستاتو،  نگام کم کرده چشماتو

هنوزم زنده ام باتو نمی گیره کسی  جاتو

تو می گفتی که  تنها  من تو را دارم تو دنیا من

دلم می خواد بگی بامن دوباره درددلهاتو

 وقتی صدات می لرزه وقتی دلت میگره

برای زنده موند ن میگی خیلی دیره

 یادت باشه یکی  هست می خواد برات بمیره   می خواد برات بمیره

 

[ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 18:33 ] [ حسام ونگار ] [ ]


 

 

راز من بر هر کسی شد اشکار                  ان شب از بس بود این دل بی قرار

باز لیلی راه را گم کرده بود                   بهر هر مجنون تبسم کرده بود

باز باید عاشقی بی می شوم                  باز یک بازیجه دست نی شوم

سینه ام را وقف سوز نی کنم                بهر این دل ناله و هی هی کنم

بخت بد دگر برایم رو شده                 پشت هم غم ها که تو در تو شده

 

[ سه شنبه هشتم فروردین 1391 ] [ 12:34 ] [ حسام ونگار ] [ ]


مهربان آمدی ای عشق!به مهمانی من

                                 پر شد از بوی خوشت،خلوت روحانی من

خوش برآورده سر از باغ تماشای وجود

                                       سرو ناز تو به سرفصل زمستانی من

هیچ کس غیر تو ای خرمی دیده!نخواند

                                 حرف نا خوانده ی دل از خط پیشانی من

می کنم گریه،منِ سوخته تا خنده زند

                                             گل روی تو در آئینه ی بارانی من

بی قرار آمدی و رفت قرارم از دست

                                              بنشین تا بنشیند دل توفانی من

آفتابی شدی و یکسره آبم کردی

                                       شد حریر نگهت،جامه ی عریانی من

بشکن ای بغض و فرو ریز که در خانه ی دل

                                   می زند شعله به جان،آتش پنهانی من

هرچه گفتند و بگویند به پایان نرسد

                                       قصه ی زلف تو و شرح پریشانی من

[ پنجشنبه دوازدهم آبان 1390 ] [ 20:28 ] [ حسام ونگار ] [ ]


تمام پروانه ها قاصدک بودند

 

به هر قاصدکی

 

راز چشمان تو را گفتم

 

پروانه شد.

 

تمام پروانه ها

 

ادای چشمان تو را

 

در می آورند

 

چون، بغض مرا دوست دارند

[ شنبه بیستم فروردین 1390 ] [ 10:36 ] [ حسام ونگار ] [ ]


 

به چشمانت بياموز ؛که هرکس ارزش ديدن را ندارد

به دستانت بياموز ،که هرگل ارزش چيدن را ندارد

به قلبت بياموز که هر کس کنج آن جايي ندارد


هميشه کسي را انتخاب کن که آنقدر

قلبش بزرگ باشد که نخواهي براي اينکه

 در قلبش جا بگيري خودت را کوچک نکني

[ پنجشنبه هجدهم فروردین 1390 ] [ 16:39 ] [ حسام ونگار ] [ ]


 

تقدیم به نگار عزیزم
 

سال نو

 بسم الله الرحمن الرحیم 

یــــــا مقــــــــلّــــب القــــــــلوب والابصـــــــــــــــار

یـــــــــا مــــــــدبــر الـــلّـــیــــــــل و النّهــــــــــار

یـــــا محـــــــــــــوّل الحـــــول و الاحـــــــوال

حــــوّل حالنـــــا الــــی احســــــن الحـال

 

 

با سلام به تو عزیزی که در تمام این مدت با من بودی و دوست خوب من بودی

با سلام به تو نازنینی که در تمام این مدت تنهایی هایمان را با هم قسمت کردیم

و هیچکدام از ما

فراموش نکردیم که میشود دور بود اما خیلی نزدیک

سلام و درود بر تو که شوق نوشتن با حضورت در من جوانه زد

 برای تو بهترینم بهترین ها را از خدا خواستار

و

از خداوند میخواهم که به یمن فرا رسیدن بهار

روزهای زندگیت را به طراوت و سرسبزی بهار بیاراید

با مهربانی بی نظیرش به لحظه لحظه هایت قرار و آرامش عطا بفرماید

دلت را همچون شکوفه های نورس و زیبای بهار لطیف و با طراوت بگرداند

از نامی عشق خداوند یکتای عشق با یک دنیا عشق میخواهم

که برای تو برای من برای تمام ما بخواهد آنچه را که صلاح و امنیت ما در آنست

از خداوند دلهای پاک میخواهم

به یمن رسیدن بهاری که باران بیدریغش به طبیعت پاکی میبخشد

دل و جان ما را پاک گرداند

افکار بد و هر سیاهی را از ما دور بگرداند

لوح جان و روح ما را چون جاری جویباری زلال و روان گرداند

تا به دور از هر کینه و دشمنی بتوانیم با هم باشیم

و آنگونه باشیم که خلق خدا از ما راضی باشد که

 رضایت خداوند در رضایت مخلوق اوست

با توکل به او که هر چه هست از اوست

تو را به او میسپارم که تنها عاشق و بی انتهاست

سال نو مبارک

[ شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 ] [ 9:43 ] [ حسام ونگار ] [ ]


دیرگاهیست كه تنها شده ام  /       قصه ی غربت صحرا شده ام

وسعت درد فقط سهم من است  /  بازهم قسمت غم ها شده ام

دگر آیینه زما هم بی خبر است /        كه اسیر شب یلدا شده ام

من كه بیتاب شقایق بودم  /           همدم سردی یخ ها شده ام

كاش چشمان مرا خاك كنید  /           تا نبینم كه چه تنها شده ام

[ جمعه ششم اسفند 1389 ] [ 16:29 ] [ حسام ونگار ] [ ]


وقتی کسی رو دوست داري. حاضری جون فداش کنی حاضری دنيا رو بدی فقط يک بار نگاهش کنی.


به خاطرش داد بزنی.به خاطرش دروغ بگی.............رو همه چيز خط بکشی حتی رو برگ زندگی.

وقتی کسی تو قلبته حاضری دنيا بد باشه........فقط اونی که عشقته عاشقی رو بلد باشه.

قيد تموم دنيا رو به خاطر اون ميزنی..........خيلی چيزا رو می شکنی تا دل اون رو نشکنی.

حاضری که بگزری از دوستای امروز و قديم.........اما صداشو بشنوی شب از ميون دو تا سيم.

حاضری قلب تو باشه پيش اون گرو..........فقط خدا نکرده اون يک وقت بهت نگه برو.

حاضری هر چی دوست نداشت به خاطرش رها کنی..........حسابتو حسابی از مردم شهر جدا کنی.

حاضری هر جا که بری به خاطرش گريه کنی..........بگی که مهتاجشی و به شونه هاش تکيه کنی.

وقتی کسی تو قلبته يک چيز قيمتی داری...........ديگه به چشمت نمياد اگر که ثروتی داری .

حاضری هر چی بشنوی حتی اگر سرزنشه.........به خاطر اون کسی که خيلی برات با ارزشه.

حاضری هر کی جز اونو ساده فراموش کنی..........پشت سرت هر چی ميگن چيزی نگی گوش کنی.

حاضری که بگذری از مقررات و دين و درس............وقتی کسی رو دوست داری معنی نميده ديگه ترس

بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند

قاب عکس توست ولی شیشه عمر من است

بوسه بر مویت زنم ترسم که مویت بشکند

رشته موی توست ولی ریشه عمر من است

[ چهارشنبه هشتم دی 1389 ] [ 11:5 ] [ حسام ونگار ] [ ]


پنهان کن در آغوشت مرا

 

مرا در نهانی ترین گوشه ی آغوشت پنهان کن

 

آن سوی تاریکی

 

بر پهنه ی زندگی

 

آن جا که هوا از رویای بهار شفاف تر است و

 

باران سرود آفتاب را تکرار می کند...

 

راز چشمهایت ستاره ی بختم بود که درخشید

 

و مهتاب را در نگاهم زمزمه کرد

 

لبهایت خنده که سال ها در گلو گم شده بود را

 

در چهار سوی زمان دوباره فریاد کشید

 

و آمدنت کویر دستانم را شکوفه باران کرد

 

پنهان کن مرا

 

در آغوشی که نامش دوست داشتن است ...

[ شنبه هفدهم مهر 1389 ] [ 16:39 ] [ حسام ونگار ] [ ]


 

هرچند که دلتنگ تر از تنگ بلورم

با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند

بشکوه تر از کوه دماوند،غرورم

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی

تنها سر مویی زسر موی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش

تو قاف قرار من و من عین عبورم

بگذار به بالای بلند تو ببالم

کز تیره ی نیلوفرم و تشنه نورم

[ یکشنبه چهاردهم شهریور 1389 ] [ 18:4 ] [ حسام ونگار ] [ ]


مگه بهم نگفتی٬ دوست دارم همیشه

نگو خدانگهدار٬ که باورم نمی شه

منی که عاشقونه٬ دل به تو داده بودم

نگو که عشق دروغه٬ نگو که ساده بودم

منی که عاشقونه٬ دل به تو بسته بودم

دست از همه کشیدم٬ از همه خسته بودم

یادت میاد واسه من٬ نوشتی عاشق هستی

گفته بودی٬ تا اون روز٬ دل به کسی نبستی

پای چشات نشستم٬ تشنه ی حرفات شدم

دل از همه بریدم٬ عاشق چشمات شدم

نرو که خاطراتت٬ سر به سرم بذاره

نرو که بوی بارون٬ تو رو یادم میاره...

[ یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389 ] [ 9:41 ] [ حسام ونگار ] [ ]


تو مرا می فهمی

من تو را می خواهم

وهمین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی

من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

و تو هم می دانی

تا ابد در دل من می مانی

...

آرزويم اين است نتراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد...

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز....

و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي....

عاشق آنكه تو را مي خواهد...

و به لبخند تو از خويش رها مي گردد...

و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد

[ شنبه دوم مرداد 1389 ] [ 17:0 ] [ حسام ونگار ] [ ]


تک سوار
 

او که از لبخندش ... او که از عمق نگاهش .. شادم ..


 

تک سوار دل غمگينم هست  ...


 

من که همچون صحرا ... به باران کلامش .. محتاج ...


 

روزنه اي در رگ جوشان اميدش هستم ...

[ پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 ] [ 11:0 ] [ حسام ونگار ] [ ]


بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم ،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم .

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید .

باغ صد خاطره خندید ،

عطر صد خاطره پیچید .

یادم امد که شبی باز از ان گوچه گذشتیمم

پرگشودیم ودر ان خلوت دلخواسته گشتیم .

ساعتی بر لب ان جوی نشستیم،

توهمه راز جهان ریخته در چشم سیاهت ،

من همه محو تماشای نگاهت .

اسمان صاف و شب ارام

بخت خندان و زمان رام .

خوشه ماه فرو ریخته در آب ،

شاخه ها دست برآورده به مهتاب .

یادم اید تو به من گفتی : از این عشق حذر کن !

لحظه ای چند بر این اب نظر کن.

آب ، ائینه عشق گذران است ،

تو که امروز نگاهت به نگاه نگران است .

باش فردا که دلت با دگران است !

تا فراموش کنی ،چندی از این شهر سفر کن !!

باتو گفتم حذر از عشق !؟ ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم .

روز اول که دل به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی ! من نرمیدم ، نگسستم .

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید !

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم .

پای در دامن اندوه کشیدم .

نگسستم ، نرمیدم ...

رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگرهم !

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم !

نکنی دیگر از آن کوچه گذز هم ..!

بی تو اما ، به چه حالی من از ان کوچه گذشتم ...

[ جمعه بیست و سوم مرداد 1388 ] [ 9:10 ] [ حسام ونگار ] [ ]


دوان دوان در حركتم
بالاخره مي رسم و نفسي تازه مي كنم
واي چقدر شلوغ
سر زبان هاست كه قرار است قطار خوشبختي از اينجا رد شود
در ايستگاه قطار به انتظار مي نشينم
چشم مي دوزم به ريل هاي زندگي
به سرعت برق و باد مي گذرد
تا چشم مي گشايم مي بينم كه سالها گذشته
اما
اميد دارم
بالاخره صدايي توجهم را به خود جلب مي كند
بلند مي شوم
آري صداي سوت قطار است
نزديك مي شود
همه شاد و خندانند
به راستي خوشبختي آن چيزي است كه ما مي خواهيم

فقط بايد انتظارش را كشيد...

[ پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 ] [ 16:17 ] [ حسام ونگار ] [ ]


 

فرارسیدن روز پدر را به تمام پدران تبریک می گوییم

[ دوشنبه پانزدهم تیر 1388 ] [ 23:3 ] [ حسام ونگار ] [ ]